سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
منو تو و بروبچ

کد آهنگ
مدیر وبلاگ
 
منو تو و بروبچ
خودت بخون می فهمی
آمار واطلاعات
بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 12
کل بازدید : 8485
کل یادداشتها ها : 122
خبر مایه


1 2 3 4 5 >



سلام وارث تنهای بی نشانی ها!


خدای بیت غزل های آسمانی ها


نیامدی و کهنسال هایمان مِردند


در آستانه ی مرگ اند نوجوانی ها


چقدر تهمت ناجور بارمان کردند


چقدر طعنه که: (دیوانه ها ! روانی ها!


کسی برای نجات شما نمی آید


کسی نمی رسد از پشت ندبه خوانی ها)


مسیح آمدنی! سوشیانس! ای موعود!


تو- هر که هستی از آن سوی مهربانی ها!


بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت


زبان شوند و بگویند بی زبانی ها


هنوز پنجره ها باز می شوند و هنوز


تهی است کوچه از آوازِ شادمانی ها


و زرد می شوند و دانه دانه می افتند


کنار پنجره ها برگِ شمعدانی ها...  


  

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم


باید این بار به غوغای قیامت برسم


من به (قدقامت) یاران نرسیدم، ای کاش


لااقل رکعت آخر به جماعت برسم


آه ، مادر! مگر از من چه گناهی سر زد


که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم ؟


طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من


نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم


سیب سرخی سر نیزه ست... دعا کن من نیز


اینچنین کال نمانم به شهادت برسم...


  

پاسخ پیر خرد


پیر خرد یک نفس آسوده بود


خلوت فرموده بود


کودک دل رفت و دو زانو نشست


مستِ مست


گفت: تو را فرصت  تعلیم هست؟


گفت: هست


گفت: که ای خسته ترین رهنورد


سوخته و ساخته ی گرم و سرد


بر رخت از گردش ایام گرد


چیست برازنده ی بالای مرد؟


گفت : درد


گفت: چه بود،ای همه دانندگی


راست ترین راستی زندگی؟


پیر که اسرار خرد خوانده بود


سخت در اندیشه فرو مانده بود


ناگه از شاخه ای افتاد برگ


گفت: مرگ! 


مرگو بی خیال!


تولد همه اونهایی که 30 مهر به دنیا اومدن مبارک...


بزن کف قشنگه رو ....


 


 


  

 


می گه لباساتو انداختی تو وان بشوری؟
پـَـ نه پَــ، می‌خوام سوراخاش پیدا شه پنچریشونو بگیرم!

ساعت 10 شب رسیدم خونه، بابام می گه الان اومدی خونه؟
پـَـ نه پَــ، دو ساعت پیش اومدم، الان تکرارش داره پخش می شه!

رفتم داروخونه به یارو می گم شامپو ویتامینه می‌خوام! طرف با یه قیافه حق به جانب که مثلا خیلی حالیش می شه می گه شامپو واسه موهات دیگه؟
پـَـ نه پَــ، شامپو ویتامینه واسه فرش می خوام که گل هاش سریع رشد کنن!

ته صف نونوایی وایسادم. یارو میاد می گه شما هم تو صفی؟
پـَـ نه پَــ، نقش زنبیلو بازی می کنم، منتظرم صاحبم بیاد!

ایستادم جلو خودپرداز پول بگیرم طرف می گه: منتظرید پول بگیرید؟
پـَـ نه پَــ، دوستم رفته جلوی اون یکی خودپرداز منتظرم کانکت بشه کانتر بازی کنیم!

رفتم داروخونه دفترچه بیمه رو دادم دست مسئولش، می گه دفترچه بیمته؟
پـَـ نه پَــ، دفتر مشق اول ابتداییمه، دادم ببینی توش چند تا صد آفرین داره!

تو آزمایشگاه پشت در دستشویی تو صف ایستاده ام، خانومه اومده می گه: شما هم می خواین آزمایش بدین؟
پـَـ نه پَــ، اومدم بقیه مریضا رو سرپا بگیرم!

رفتم تو سی دی فروشی می پرسم قهوه تلخ رسید؟ می گه می خوای؟ 
پـَـ نه پَــ، خواستم ببینم سالم رسیده یا نه!

بچه به دنیا اومده... همه خوشحال و اینا، مامان بزرگم برگشته می گه حالا می خواین براش اسم بذارین؟
پـَـ نه پَــ، می خوایم همین جوری ولش کنیم، اسمش بشه "نیو فولدر"!


مگس اومده تو خونه، رفتم حشره کش آوردم، مامانم می گه می خوای بکشیش؟
پـَـ نه پَــ، می خوام بزنم زیر بغلش بوی عرق نده!


با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی می فروشه؛ نوبت ما که می شه طرف می گه: شمام عسل می خواین؟ پـَـ نه پَــ، دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم!

 
رفتیم پایگاه انتقال خون می گه شمام اومدین خون بدین؟ پـَـ نه پَــ، ما پشه ایم اومدیم مهمونی!

ساعت 5-4 صبح زنگ زده... گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب می دم... می گه خواب بودی؟ پـَـ نه پَــ، داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان می گفتم صدام گرفته! 

 
کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم می رم، بابام می گه می ری بنزین بزنی؟ پـَـ نه پَــ، می رم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه! 

اومده تو وبلاگم، مطلبه جالبمو خونده و کلی خندیده، بعد می گه: نظرم بدم؟
 پـَـ نه پَــ بیا صلوات بفرست، برو!(خب نظر بده دیگه با مرام! ای بابا!!)

  

حقیقت و عشق:


حقیقت هیچ گاه اشتباه نیست،اما در نحوه گفتن حقیقت است که ممکن است دچار اشتباه شویم.



حقیقت را می توان طوری بیان کرد که دیگران را یاری یا اسیب برساند. بنابراین حقیقت را با عشق بیان کنیم.



کلام باید آمیزه ای از عشق و حقیقت باشد.



راه خدا:


راههای بسیاری به خداوند رهنمون می شوند. خدمت عاری از خود خواهی به همنوعان،آسانترین راه است.


وقتی انسان خود را فراموش می کند و فقط برای شادی دیگران زندگی می کند به خداوند بسیار نزدیک می شود.



دعا:


دعا ارتباط روح فرد با روح کل است.


دعا سخن گفتن با خداست و گوش دادن به ندای خدا. از این رو سکوت و خاموشی درون لازم است.حضور خدا را دریابیم.


هر روز کارهای خود را طوری انجام دهیم که گویی در حضور مبارک(او) هستیم.



لحظه


-لحظه یگانه زمانی که می توان در آن بود، نفس کشید، مهربانی کرد، و انسان بود اکنون است.


-گذشته ای که گذشت با همه کامیابی ها و ناکامی های آن تنها می تواند درس عبرتی باشد و آینده


و اهدافی را که برای ان در نظر گرفته ایم نیز تنها می تواند جهت حرکت ما را به سمت جلو تعیین کند.


اما فقط در زمان حال است کهما می توانیم گامی جلوتر به سمت هدف ها و آرزوهای خود برداریم.


عمل و اقدام ما در همین لحظه می تواند آینده ما را رقم بزند.


-پس حال را دریابیم، قدر داشته های خود را بدانیم و لذتی را که امروز می توانیم ببریم به فردا موکول نکنیم.



حوصله:


بیایید حوصله را کمی جدی تر ببینیم.حوصله، سردار کلیدی سپاه تن است.اگر غایب باشد همه چیز معطل می ماند. آنقدر که بپوسیم.


حوصله را باید دوست داشت، حوصله را باید شناخت. لحظه ها در انتظار حوصله، حوصله شان سر رفته است.


مدام از لحظه ها گله می کنیم که مطابق میل نیست و فراموش کرده ایم این من هستم که باید لحظه ها را خواستنی کنم.


شکفتن شوق در دل حوصله است.



عزت نفس:


-عزت نفس ترکیبی از اعتماد به نفس و حرمت نفس است.باوریست از این که ما صلاحیت و شایستگی داریم تا


با چالش های زندگی خود مدارا کنیم و لایق خوشبختی شویم. -خود پذیری و خود آگاهی کلید مهمی برای ایجاد و خلق عزت نفس مثبت است.


زمانی که شما خود را بشناسید و بپذیرید و باور کنید احساس بهتری خواهید داشت و


زمانی که احساس بهتری داشته باشید بیشتر تلاش می کنید زمانی که بیشتر تلاش کنید موفق تر خواهید بود


 و وقتی موفق تر باشید اعتماد به نفس تان افزایش می یابد.



      ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود    


       وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود 



                            من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او                      


           گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود



                        گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم نیش درون               


      پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود



                       محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان                


         کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود 



                        او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان            


           دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود



                         برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم            


         چون مجری پر آتشم کز سر دخانم می رود



                           با آن همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او                        


  در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود



            بازآی و برچشمم نشین ای دلستان نازن    


              ین کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود



              در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخ       


                  من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود


 


 


  
 
حمید مصدق:
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام ،آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم،
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟...
 
 پاسخ فروغ فرخ زاد:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی باغبان باغچه ی همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست بخاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...
 
 پاسخ شاعر جوانی به نام جواد نوروزی به این دو شعر:
دخترک خنیدو
پسرک ماتش برد!
که به چه دلهره از باغچه همسایه،
سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسرک پس گیرد!
غضب آلود به او غیظی کرد!
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بیبن دستان پر از دلهره ی یک عاشق
ولب و دندان
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام!
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
او یقینا پی معشوق خودش می آید!
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
مطمئنا که پشیمان شده بر می گردد!
سالهاست پوسیده ام آرام،آرام!
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!
جسم من تجزیه شد ساده ولی در ذاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت....
 

  
 
به نام حضرت دوست. که هر چه هست همه از محبت اوست...
 
نازنینم!ستاره های شب راه تو را نشانم می دهند.
اما افسوس که انقدر غافلم که حرف ستاره ها را نمی فهمم.
چقدر غریب شده ای که حتی زمین ردّ پایت را گم کرده است.
در کدام سرزمین،زیر کدام درخت برای یارانت دعا می کنی؟
آه که نمی بینم نشانه های تو را بر ذره ذره ی این خاک.
پنجشنبه ها دلم بیشتر می لرزد.
نه اینکه منتظر حقیقی تو باشم چون می دانم که نامه ی اعمالم را
فردا به دست تو می دهند و باز شرمنده می شوم از سیاهی پرونده ام.
برای گناهان من گریه نکن که شایسته ی اشکهای تو نیستم.
بی قرار امدنت هستیم تا با عطر محبت تو وضو بگیریم
و سجاده ای از گل های یاس بسازیم و دو رکعت نماز عشق
 پشت قامت سبز تو، به جا اوریم.
اگر چه شادیم که در همین هوایی نفس می کشیم که تو در ان نفس می کشی.
قدم بر خاکی می گذاریم که جای پاهای تو بر ان نقش بسته
اما باز هم دل نگران لحظه ی دیداریم.
بیا و قرار دلهای بی قرارمان باش...
 
 

  

This text can be presented to all mothers:

The birthday boy was ready, dice went he asked God: they say that tomorrow send me to the ground. But I have this small and disability How to live to fly there?

God said: "Among the Angels without one count for you"ve considered. He is waiting and you will be careful.

Children were still undecided and continued: "But I here laughing and singing in heaven but I do not work happiness.

He smiled: "You feel you"ll love him and will be happy.

Children continued: How do I know what people say? D. While they do not understand the language?

God touch him and said: "Your angel"s most beautiful and sweet words that might hear whispered in your ear will carefully and patience you will learn how to talk to you.

Child distress, said: "But if I want to speak with you, what?

Hmm God for an answer to this question was: your angel or your hands together and will teach you how you pray.

The child turned her head and asked: I"ve heard of bad people on earth live; Who will protect me.

God said: "Your angel will protect you. Even if the price of his life is over.

Children continued: "But I always can not because you"ll be sad to see.

God smiled and said: your angel always talk with you about my will. Although I am always with you. Heaven was quiet at that time. But the voice could be heard from the earth.

Knew that the child should soon start their journey to. After the final question asked the Lord gently.

- God! You must now go to the world at least the name of my angel tell me?

God touch him and he answered: "Name your angel matters but can you call her mother ...

Above the text of the novel, the beautiful Pegah Mastaneh Farahani is written. I recommend the book to read.



 



 


  

خدا را دیده ای آیا؟



خدا را دیده ای آیا؟




تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک
میان بودن و نا بودن امید فردایی
هراسی می رباید خواب از چشمت
کسی، خورشید و صبح و نور را
در باور روح تو ، میخواند

و هنگامی که ترسی گنگ می گوید ، رها گردیده ، تنهایی
و شب تاریکی اش را ، بر نگاه خسته می مالد
طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند
کلام گرم محبوبی
کمی نزدیک تر از یک رگ گردن ،
به گوش ات نوای عشق میگوید:

غریب این زمین خاکی ام، تنها نمی مانی
تو آیا دیده ای وقتی خطایی میکنی اما،
ته قلبت پشیمانی
و می خواهی از آن راهی که رفتی ، باز گردی
نمی دانی که در را بسته او یا نه؟
یکی با اولین کوبه ، به در ، آهسته میگوید:
بیا ، ای رفته ، صد بار آمده ، بازآ
که من در را نبستم ، منتظر بودم که برگردی
و هنگامی که می فهمی ، دگر تنهای تنهایی
رفیقی ، همدمی ، یاری کنارت نیست
و می ترسی که راز بی کسی را ، با کسی گویی
یکی بی آن که حتی ، لب تو بگشایی
به آغوشی ، تو را گرم محبت می کند با عشق
به هنگامی که ، دلبرهای دنیایی
دلت را برده اما ، باز پس داده اند
دل بشکسته ات را ، مهربانی می خرد با مهر

درون غار تنهایی ، به لب غوغا ، ولی راز سخن با او ، نمی دانی
کسی چون نور می گوید ، بخوان
و تو آهسته می گویی ، که من خواندن نمی دانم
و او با مهر می گوید
بخوان ، آری به نام خالق انسان ، بخوان ما را
و تو با گریه های شوق ، می خوانی
تو آیا دیده ای
وقتی که بعد از قهر و بد عهدی
به هنگامی که بر سجاده اش با قامت شرمی
به یک قد قامت زیبا، تو می آیی
به تکبیری، تو را همچون عزیز بی گناهی ، راه خواهد داد
و می پوشاند او ، اسرار عیبت را
و از یاد تو هم ، بد عهدی ات را ، پاک خواهد کرد
جواب آن سلام آخرت را ، بر تو خواهد داد

و با یک نقطه در سجده ، تو گویا باز هم ، در اول خطی
تو آیا دیده ای وقتی چیزی آرزویت بوده ، آن را جسته ای
آن گاه می بینی ، به جز یک سایه ، چیزی در درون دست هایت نیست
کسی آهسته می گوید
نگاهم کن، حقیقت را رها کرده ، مجازی را تو می جویی ؟
تو سیمرغی درون آسمان گم کرده ،
اینک سایه اش را بر زمین خاک می پویی؟
اگر یابی ،به جز یک سایه ، چیز دیگری داری؟
پس آنگه یک شعاع نور، چشمان تو را ، از خاک تا افلاک خواهد برد

تو آیا دیده ای ، وقتی هوای سینه ات ابر است و باریدن نمی داند
و دشت سینه ات ، می سوزد از بی آبی خوبی
تمام غنچه های مهر ، در جان تو خشکیده ست
به یادش ، قلب تو ، آرام می گیرد
 و چشمان امیدت
گونه های چشم در راه تو را ،
با بارشی سیراب خواهد کرد
و گل های محبت ، در تمام پهنه جان تو می روید

 تو آیا دیده ای وقتی دلت می گیرد از دلگیری مردان تنهایی
که شب هنگام، سر به زیر افکنده
شرم خالی دستان خود را ، در کویر مهربانی ، چاره می جویند
کسی آهسته می گوید:
سرای عشق را ، یک بار  دیگر آب و جارو کن
سوار صبح در راه است

تو آیا دیده ای ، وقتی که دریای پر از توفان مشکل ها
بساط زورق اندیشه را
در صد خروش موج می پیچد
کسی سکان این زورق ، به ساحل می برد با مهر
و می داند که تو
بی آن که در ساحل ، به شکری ، قدر این خوبی بجای آری
بدون گفتن یک  یا خدا
این ناخدا ، از یاد خواهی برد
خدا را دیده ای آیا؟
به هنگامی که در این بیکران ، این پهنه هستی
به ترسی از رها بودن ، تو می پرسی
کسی می بیندم آیا ؟
کسی خواهد شنید این بنده تنها؟
جوابت را ، نه از آن کس که پرسیدی
جوابت را ، خودش با تو
و با لحن و کلام مهر می گوید
که من نزدیک تو هستم ، به هنگامی که می خوانی مرا
آری ، تو دعوت کن مرا ، باعشق
اجابت می کنم با مهر

هدایت می شوی بر نور
خدا را دیده ای آیا؟
گمانم دیده ای او را

که من هم آرزو دارم ، ببینم باز هم او را
به چشم سر ، که نه
او خود گشاید ، دیده های روشن دل را
لطیف و خلق و آگاه است
چه زیبا می شود، چشمی که می بیند تو را
چشم دلی از جنس نور و عشق و آگاهی



 



 



برگرفته از مجله موفقیت ،کیوان شاهبداغی  



 



 رهبرم ، خامنه ای



 دعا کن ای دل شکسته ما را که سخت محتاجیم


  


بارها و بارها رل مردن را بازی کرده بود. روی صحنه تئاتر یا جلوی دوربین. اصلا به همین هم معروف شده بود. بازیگر مرگ. انگار به این صنف آمده بود تا مرگ را در انواع مختلفش به همه نشان دهد. بازیگر متوسطی بود اما مردنش حرف نداشت. این عقیده همه درباره‌اش بود. شصت سالی داشت و در بین دوستان وقتی شوخی می‌شد می‌گفت که می‌خواهد صد سال دیگر هم مردن را بازی کند. آنها هم جواب می‌دادند که تو آخرش هم سر فرشته مرگ را کلاه می‌گذاری و از معرکه در می‌روی!







تازگی‌ها بیمار شده بود. یعنی فهمیده بود بیمار است و رفتنی اما کی‌اش را نمی‌دانست مثل همه آدم‌های دیگر. فقط می‌دانست خیلی زود این اتفاق برایش خواهد افتاد. از آن دست آدم‌هایی هم نبود که بخواهد گوشه‌ای بنشیند و برای رسیدن لحظه موعود چرتکه بیندازد. اما خب قطعا مثل هر آدم دیگری برایش بی‌اهمیت هم نبود. مدام با خودش فکر می‌کرد که اگر زمانش برسد چطور با این اتفاق روبه‌رو خواهد شد. اصلا چطور می‌خواهد با فرشته مرگ روبه‌رو شود و به قول خودش ریق رحمت را سر بکشد. سناریوهای متفاوتی را در ذهنش مرور می‌کرد و فکر می‌کرد که کدام را باید اجرا کند و آخر سر هم به نتیجه خاصی نمی‌رسید. تصمیم گرفت اصلا بی خیال ماجرا شود. اما نمی‌شد. مدام این فکر لعنتی که بالاخره چه روزی باید از این دنیا برود و چگونه به سراغش می‌آمد و آزارش می‌داد. همیشه ته ماجرا دوست داشت و آرزو می‌کرد تا روی صحنه بمیرد. صحنه‌ای که بارها و بارها مردن را روی آن تجربه کرده بود و انگار یک طورهایی رفتن از آن برایش عادی شده بود، انگار انواع مرگ‌ها را روی آن تجربه کرده بود و از تجربه مجدد آن در این فضا ابایی نداشت. تنها این تصور بود که کمی آرامش می‌کرد.


سرانجام روز موعود فرا رسید. آن روز حالش بهتر از روزهای دیگر بود اما از درون حس کنده شدن را داشت. خودش هم نمی‌دانست چرا این قدر منقلب است. تصمیم گرفت بی‌خیال ماجرا شود و خودش را برای اجرای عصرش آماده کند. اجرایی در یک سالن قدیمی تئاتر که سالها بود روی صحنه‌اش زندگی کرده بود. جلوی در ورودی که رسید با خودش گفت:«اینجا هم مثل من نفس‌های آخرش را می‌کشد.» داخل شد و به اتاق گریم رفت و بعدش هم به پشت صحنه برای آماده شدن برای شروع کار. روی صحنه که پا گذاشت انگار جانی دوباره گرفته بود. به رفیق‌اش گفت:«امروز می خواهم یک مرگ بزرگ را برایت بازی کنم. درست مثل همان روزهای قدیم.» پارت اول بازی‌اش که تمام شد آمد پشت صحنه. همین لحظه بود که فرشته مرگ بر او نازل شد و خبر لحظه رفتن را به او داد. بازیگر فهمید که دیگر وقتی برای آخرین بازی مرگش ندارد و این بازی آخر نیمه کاره رها خواهد ماند. خودش را آماده کرد برای پذیرفتن ماجرا اما از درون منقلب بود و ناراحت برای این اتفاق. ناگهان فرشته رو به او گفت:« خودت را ناراحت نکن. یک فرصت به تو داده شده تا برای آخرین بار زندگی را روی صحنه بازی کنی و بعد برویم. از این فرصت استفاده کن و بعد راحت بیا پیش ما.» انگار که تمام دنیا را به او داده بودند. روی صحنه که آمد همه تغییراتی را در او می‌دیدند اما نمی‌دانستند چه تغییری کرده. او بازی‌اش را شروع کرد و حالا یک تماشاچی ویژه هم داشت. فرشته مرگ. او بازی کرد و بازی کرد اما این بار زندگی را و خارج از متنی که قرار بود اجرایش کند. این قدر خوب بود که کارگردان و باقی بازیگران هم با او هم صدا شده بودند. آخر کا رو به تماشاچی ها کرد و گفت:«تا امروز بارها و بارها برای شما نقش مردن را بازی کرده‌ام. خیلی‌ها هم من را با تبحرم در این ماجرا می‌شناسند اما امروز می‌خواهم به جای نقش همیشگی‌ام زندگی را برایتان بازی کنم و با همین بازی‌ام را به پایان ببرم.» تماشاچیان مقهور بازی‌اش شده بودند. بازی‌ای که نشان از سالها تجربه داشت و انگار خود زندگی بود. در انتهای کار فرشته مرگ به سراغش آمد و گفت:«بالاخره فهمیدی باید چطور زندگی کنی. مقرر شده چند سالی دیگر به زندگی‌ات ادامه دهی.»


بازیگر اما دیگر نمی‌خواست به زندگی گذشته‌اش برگردد. رو به فرشته گفت:« فهمیدم با این بازی که رل زندگی را هم بلدم بازی کنم اما تماشاگرانم به این عادت کرده‌اند که من در پایان بازی‌ام بمیرم. بگذار این اجرای آخر برای آنها هم خاطره شود و من هم پایان همیشگی‌‌ام را همین جا تجربه کنم.»


فرشته قبول کرد و بازیگر بازی‌اش را ادامه داد و در پایان رل زندگی نوای مرگ را نواخت و آرام روی صحنه افتاد. تماشاچیان به احترامش بلند شدند و برایش کف و سوت زدند و منتظر بودند تا بلند شود و برایشان ابراز احساسات کند اما بازیگر دیگر از جایش بلند نشد و...


فردای آن روز تیتر همه روزنامه‌ها تقریبا یکی بود. بازیگر مرگ به آرزوی دیرینه‌اش رسید. بازیگر بزرگی که مردنش حرف نداشت






 


 


 


  
+ دلم واسه مامانم تنگیده ...اخه 12روزه ندیدمش...فردا قراره از مکه بیاد ... دارم لحظه شماری میکنم...


+ یه سلام تپل به بروبچ گل.......... احوالتون؟.....


+ یه سلام تپل به بروبچ گل.......... احوالتون؟.....بچه ها دعا کنین من کنکور اونی که می خوام قبول شم.... دستتون تو دست خدا...


+ همه ی بروبچ گل...هر کی می خواد حسابی بخنده بیاد تو وبلاگ من تازه آپیدمش!...و بسیار خرسند می شم اگه نظر هم بدین...موفق باشین و شاداب...اسمون دلتون سرخ...منتظر نظرات شیرینتون هستم...


+ سلام به همه ی بروبچ گل...هر کی می خواد حسابی بخنده بیاد تو وبلاگ من تازه آپیدمش!...و بسیار خرسند می شم اگه نظر هم بدین...موفق باشین و شاداب...اسمون دلتون سرخ...منتظر نظرات شیرینتون هستم...


+ یه سلام خنک به شما دوستان عزیز احوالتون؟ من بعد از مدت ها دوباره اومدم! اگه به وبلاگ منم سر بزنید بسیار خرسند می شم...نظر یادتون نره...امید وارم از آپ جدیدم خوشتون بیاد...آسمون دلاتون سرخ...قربون همه بروبچ ...تو وبلاگم با نظرای دلنشینتون منتظرتونم ...شاداب باشیند...بای


+ منم از خاک سر دیوار دانستم که نا کس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها....


+ یه سلام تپل به بروبچ گل...من خیلی خوشحالم و دارم پشتک می زنم! اخه هم امتحان حسابانمو خوب دادم هم بارسا برده...وای دیگه بهتر از این نمیشه


+ خیلی بی معرفتین...من رفتم...شاد باشین ...بای


+ سلام به همه...کی هست؟کی نیست؟






طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ            
           



<


کد آهنگ